تبليغاتX
هجران
رخ زیبای تو را خال کنم روی تنم تا که محفوظ بماند یاد تو بر بدنم
 حكايت از پائولوكوئيلو

 شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما

هستند.

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 انتظار

از پشت شیشه های خیس باران دیده بنگر که چگونه باز به انتظار نگاه تو بی چتر ایستاده ام و عاشقم ....

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 قصه زندگی درویش

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: 

يکي بود يکي نبود ، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد       مي تواند وارد شود .

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

"اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده . از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد . حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند . جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به  بهشت بازگرداند! »

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 اینم برای چپ دست ها
: سایتی که فقط لوازم چپ دست می فروشه
http://www.anythingleft-handed.co.uk/

افراد مشهور چپ دست
http://www.indiana.edu/~primate/left.html

 

یک فروشگاه لوازم چپ دست
http://www.thelefthand.com/

سایت روز جهانی چپ دست ها

http://www.lefthandersday.com/

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 
چپ دست های معروف دنیا:

ميكل آنژ، لئونارد داوينچي ، رامبران ، پيكاسو ، باخ ، بتهوون ، انيشتن ، اسحاق نيوتن ، مونتسكيو ، ابن خلدون ، جبران خليل جبران ، شكسپير ، چارلي چاپلين و فرد آستر و

 

ملوس پیشانی سفید

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 روز جهانی چپ دست ها
 

سیزده اوت (اگوست) برابر با بیست و دوم مرداد روز جهانی چپ دست ها

 پیشاپیش مبارک باد

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 رنگین کمان

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ

ای صمیمی ای قدیمی هم قطار
در دل شب شبنم عشقی بکار

شهر شب با مردم چشمک زنش
غصه هامو ریخته توی دامنش

ازدحام کوچه های بی کسی
پر شده از یک بغل دلواپسی

این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود

تا به کی از آرزوهامون جدا
با تو هستم با تو مستم ای خدا

غنچه عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنه راز و نیاز

هم زبونی ها اگه شیرین تره
هم دلی از هم زبونی بهتره

 

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 تمنا

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 تخیل
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 احساس
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 اثر امیر موحدان
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 نقاشی 3(استاد موحدان)
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 نقاشی 2(استاد موحدان)
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 نقاشی (استاد موحدان)
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 عشق حقیقی
 

از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم

ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام

بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

زندگی یعنی عشق

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 احساس

كمي دورتر از قفسي كه با بي رحمي روحت را در آن اسير كرده اي تجربه اي است بنام احساس،آيا تا كنون از خود پرسيده اي كه ثمره اين احساس كجاست؟آيا لحظه اي لرزش قلبت را تصور كرده اي؟مي داني تپشش از آن كيست؟رنگ سرخش از آن چيست؟و براستي تداوم ضربان هايش كدامين ميل را بهمراه دارد؟و حال به تو مي گويم كه قلبي كه در سينه داري،رنگ سرخش از آن عشق،تداوم ضربان هايش از آن اميد،و تپش آن در سينه تو از آن ديگري خواهد بود.قلبي در سينه توست كه براي رنج ديگري مي بارد و براي غروب آرزوهاي ديگري اشك مي ريزد و با ديدن تبسمي بر لبان ديگري شاد مي گردد.

از دلتنگي تا گريستن از گريستن تا اميد از اميد تا به جاي ماندن تمامي خاطره ها آيا جز از جادوي بي نظير عشق در فريادهاي قلب تو سخن مي گويند.

احساس را نمي توان انكار كرد ،عشق را نمي توان به تمسخر گرفت،آخر با نگاه منجمد شده احساس موميائي شده رهسپار كدامين خاطره ها خواهيم شد.

مگر عشق چيزي جز ايثار و بخشش مي تواند باشد،پس چرا پشت سايه هاي ترديد پنهان شده ايم،از چه مي ترسيم در اين احساس عشق ترديد را رها كن به احساست اعتماد كن و جاري شو.

             

 

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 بدون شرح
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 خواننده ی شعرم باش

آروز می کردم که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟ کاشکی شعر مرا می خواندی!

بی تو من چیستم؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه

گرد بادم در دشت، برگ پاییزی در پنجه باد

بی تو سرگردان تر از نسیم سحرم

از نیسم سحر سرگردان بی سر و بی سامان

بی تو ؛ اشکم، دردم، آهم

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 چه شبی بود آن شب

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه شاد از لبان تو شنید:

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی است

می توان بردرختی تهی از بار، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 آبی و سبز

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی،  من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ، گیسوان تو شب بی پایان، جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو، موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش براین شط مواج سیاه همه عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه من، گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه من، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من، چشمه زاینده اشک، گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی برآب، در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر،

ابر خاکستری بی باران پوشانده، آسمان را یک سر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!

سخت دلگیر تر است

شوق باز آمدن سوی توام هست، اما

تلخی سرد کدورت در تو ، پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران، راه بر مرغ نگاهم بسته

وای،      باران؛      باران

شیشه پنجره را باران شست؛ از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای،    باران،        باران؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم ار در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید:

گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!

دل من، در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی، نفس صبح صداقت آبی است

دیده در آینه صبح ترا می بیند

از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی، تو گل یاسمنی، تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه، از آن پاک تری

تو بهاری؟

نه، بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

از من این سبزی هذیان از تست

سبزی چشم تو تخدیرم کرد، حاصل مزرعه سوخته برگم از تست

زندگی از تو و مرگم از تست

سیل سیال نگاه سبزت، همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 گون

"به کجا چنین شتابان

 

         گون از نسیم پرسید:

دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

 

به کجا چنین شتابان؟

 

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

 

سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را،

 

چو ازین کویر وحشت

 

بسلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران

 

برسان سلام ما را

 

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 آخرین جرعه ی جام

همه می پرسند:

 

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

 

چیست در همهمه ی مبهم برگ؟

 

چیست در بازی آن ابر سپید؟

 

روی این آبی آرام بلند

 

که تو را می برد اینگونه به زرفای خیال؟

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

 

چیست در خنده ی جام؟

 

که تو چندین ساعت

 

مات ومبهوت به آن می نگری

 

نه به ابر

 

نه به آب

 

نه به برگ

 

نه به این آبی آرام بلند

 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

 

رقص عطر گل یخ را با باد

 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

 

صحبت چلچله ها را با  صبح

 

نبض پایبند هستی را در گندمزار

 

گردش رنگ و طراو ت را درگونه ی گل

 

همه را می شنوم

 

می بینم

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی

 

تک و تنها به تو می اندیشم

 

همه وقت

 

همه جا

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

تو بدان این را      تو بدان

 

تو بیا

 

تو بمان با من تنها تو بدان

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 

من فدای تو بجای همه گل ها تو بخند

 

اینک این من

 

که به پای تو درافتاده باز

 

ریسمانی کن ازآن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند

 

تو بخواه

 

پاسخ چلچله ها را تو بده

 

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

 

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

                                                                                            فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 سبز من

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سراپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 با تو خواهم ماند

دیر گاهیست که در دورترین وادی این دیر بزرگ

نفسی هرلحظه

دم امید به صحرای دلم می بخشد

و دلم با یادش

چشم بر ماه در آن تیرگی شب بستست

و نگاهش به زمین

به شکوفنده ترین

گل باغ ابدی

قفسی ساخته از جنس بلور

که حریم حرم هرم نفس های تو را حفظ کند

خاطراتم که ورق می خورد از صحنه ی بیداد زمان

یاد تو همچو نسیم

در گلستان دلم می پیچد

شک نکن

تا نفسم با نفست خورده گره

تا تمنای دلم می طلبد دست تورا

با تو خواهم ماند تا اوج

تا وسعت پرواز تمنای دلم

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 دوست داشتن

این بار هم تو را می یابم       در هیاهوی یک التهاب ناب         که صداقت را معنا می کند     

تو را آغاز می کنم                به روی برگهای سپید                    تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند         باز می گردم به آغاز           به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان         دوست داشتن        رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن         رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست                   ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم         آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...               براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 سهراب
سهراب
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 دوستت دارم....
|+| نوشته شده توسط بی رنگ در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 قصه ی عشق من و تو

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه میدانم چه کردم

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش 

در ان خلوتگه تاریک و خاموش

 نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق:

ترا میخوانم ای جانانه ی من

ترا میخوانم ای آغوش جانبخش

|+| نوشته شده توسط بی رنگ در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 شب رویایی

غزق بودم در نگاه آسمان پر ستاره

 

شب بود من بودم او بود و تنهایی بی کرانه

 

ناگهان آسمان ستاره باران شد

 

چشم من هم یاریش کرد

 

آسمان